سلام
اومدم از آخرین روزی که عزیزم رو توی شهرشون ملاقات
کردم بگم . قبل از گفتن بگم که امروز صبح عزیزم به سلامت رسید اصفهان و الان
اونجاست . عزیزم ایشالا که خوش میگذره بهت. هرجا به تو خوش بگذره منم خوشحالم .
اما بگم از سه شنبه . قرار نبود همدیگر رو ببینیم .
چون من گفته بودم صبح میخوام با دوستام برم جایی . اما قرار شد که ما عصر بریم و واسه همین به عزیزم
اس ام اس دادم و گفتم ما تا ظهر جایی نمیریم . کاش از دبشب بهش گفته بودم که
بتونیم از صبح تا ظهر رو مثل اون 2 روز با هم باشیم . به هر حال عزیزم هم گفت من
الان خونه ی عمه هستم و اونجا بیا دنبالم و من رو برسون خونه .. منم حدودا ساعت
10:50 رفتم در خونه عمه . اومد سوار شد و رفتیم یه خورده دور زدیم . میدونستم که
دیگه نمیبینمش . دوست نداشتم تموم شه . ولی چاره ای نبود . وقتی به این فکر میکردم
که دیگه نمیبینمش فعلا دلم میگرفت . ازش خواستم که از دوتاییمون فیلم بگیره .
واااای روزی صدبار به فیلم نگاه میکنم . چه خوب بود . توی فیلم میگه : الان حسین
اومده دنبالم که یعنی منو ببره خونه ولی 1 ساعته داره منو میگردونه . ای
خداااااااااااااا یعنی میشه بازهم من و
عزیزم با هم باشیم .
خیلی خوش گذشت . کم کم به طرف خونشون راه
افتادم و رسوندمش خونشون . دلم گرفته بود
. ازش خداحافظی کردم .
ظهر بهم اس ام اس زد و گفت غذا میخواین چی کار کنین
. گفتم یه چیزی از بیرون میگیریم . گفت بیا آشپزخونه ......... کباب بگیر تا منم از پشت پنجره ببینمت . منم رفتم .
کلی وایسادم تا منو ببینه . آخر نفهمیدم
منو دید یا نه و من دیگه رفتم . وقتی رسیدم خونه بهم اس ام اس داد و گفت آره دیدمت
. منم خوشحال شدم . حسودی هم کردم که کاش منم میدیدمت .
شب هم با ماشین چند بار از جلو خونشون (آپارتمانشون)
رد شدم . میخواستم خوب یاد بگیرم تا دفعه ی دیگه که اگه خدا خواست و رفتم هی گیر
نکنم .
3 روز به یاد ماندنی و فراموش نشدنی داشتیم .هیچ وقت
یادم نمیره . توی این 3 روز فهمیدم که خدا چقدر بزرگه . چقدر خدا بنده هاش رو دوست
داره . منی که دیگه داشتم همه ی امیدم رو از دست میدادم بالاخره خدا کمکک کرد و
عزیزم رو بهم برگردوند . عزیزم که تا چند وقت پیش حتی دیگه دوست نداشت جواب سلامم
رو بده . ای خدا شکر .
عزیزم
همیشه دوستت دارم . بهم زندگی دادی
. امید دادی . روحیه دادی . همه چی دادی .
دوستت دارم
عاشقتم عزیزم
فعلا خدانگهدار
سلام .
دوباره من اومدم . میخواستم از روز دومی (دوشنبه) که
با عزیزم بودم بگم . راستی قبل از اینکه شروع کنم بگم که الان عزیزم توی راه هست و
داره با قطار به اصفهان میره . خانومم دعا میکنم سالم برسی و سفر خیلی خوبی داشته
باشی . میدونم الان دلتنگی . امروز هرچی تلفن کردم نتونستم تو رو از دلتنگی در
بیارم . به خدا منم دلتنگ تو هستم
دوشنبه صبح رفتم دنبال عزیزم . ساعت حدودا 10:30 بود
که رفتم . بهش تلفن کردم و گفتم من دقیقا خونتون رو بلد نیستم خودت بیا سر چهار
راه ..... . . بالاخره اومد . وای چقدر زیبا بود . با مقنعه
اومده بود . آخه میخواستیم بریم دانشگاه عزیزم و نمره هاش رو ببینیم . رفتیم به
طرف دانشگاه عزیزم . کلی حرف میزدیم و میخندیدیم و شاد بودیم . هیچوقت یادم نمیره
. با عزیزم وارد دانشگاه شدم . واقعا واقعا از ته قلبم خوشحال بودم که دارم کنار
عشقم راه میرم اونم توی دانشگاهش . فکر
نمیکردم دوست داشته باشه که منم باهاش بیام . ولی خودش گفت که بیام ( منم که از
خدا خواسته ) . راستش اینی که میخوام بگم رو به خودش هم نگفتم . دوست داشتم اون
همکلاسیش که یه موقع میگفت دوستش داره و رفته
بود رو لوس بازی براش وبلاگ ساخته بود رو هم میدیدم و اونم من رو میدید که من و
(ن-----) چقدر شاد و خوشبخت بودیم .
بعد با هم رفتیم هتل . هتل کنار دریا بود و رفتیم یه
جای خیلی دنجش که سایه داشت وایسادیم . از هم عکس گرفتیم . وااای هرروز دارم هزار
بار به عکسها نگاه میکنم و دلم میگیره . چه زود گذشت . واقعا مثل دو تا زن و شوهر
که عاشقانه همدیگر رو دوست دارن بودیم . احساس خوشبختی میکردم . واااااای خدا
ممنونم . نه به چند ماه پیش که اینقدر خورد شدم و نه به حالا . ممنونم .
بعد هم راه افتادیم به طرف ساحل . واااای چه چیزهایی
که نشد اونجا . توی ساحل بودیم که یهو ماشین گیر کرد . هرچی بیشتر گاز میدادم بیشتر میرفت . هم خندم گرفته
بود هم نمیدونستم چیکار کنم . با دست شن و ماسه هارو میزدم کنار از زیر تایر ماشین
تا یه چیز محکم بزارم زیرش ولی فایده ای نداشت . وای بمیریم عزیزم هم کلی لباسش
شنی شد . آخر کار پام رو تا آخر رو پدال گاز گذاشتم و دنده عقب گرفتم و خوشبختانه
ماشین در اومد .
کلی خدیدیم . لباسامونو تمیز کردیم . بعدش 2 3 تا
ماشین نیروی انتظامی هم اومد و چپ چپ نگاهمون میکرد .
خیلی خوش گذشت . یه خورده از هم باز فیلم گرفتیم تو
ماشین و به طرف خونشون رفتم . عزیزم رو پیاده کردم و خودم هم رفتم خونه پیش دوستام
. وااای خدا کاش باز هم پیش بیاد که برم
پیش عزیزم . دلم بدجوری هواشو کرده . دلم تنگشه .
عصر هم دوباره قرار شد وقتی میره سر کار (کانون
زبان) با تاکسی دنبال من هم بیاد . سوار شدم . کنارش نشستم و کلی حرف زدیم . از
محل کارش میگفت . از دوستاش . به دوتا از دوستهاش (که البته از خودش خیلی بزرگترن)
درباره ی من چیزایی گفته . شب وقتی بهم تلفن کرد و گفت میخوایم با دوستام بیایم
دنبالت . میخوان ببیننت . من مخالفت کردم و نرفتم . فکر کنم عزیزم هم ناراحت شد.
ببخش گلم .
همیشه دوستت دارم . میمیرم برات .
اینم از روز دوم .
عزیزم الان
میدونم که خوابیدی و تو راه هستی . ان شاالله که به سلامتی میرسی . دعا میکنم خوش
بگذره بهت و همیشه سالم باشی . دوستت دارم
با تمام وجودم
فعلا خدانگهدار تا روز سوم
سلام .
الان که
دارم مینویسم دلم شاد هست . خیلی خیلی خوشحالم .دوست دارم فریاد بزنم و از خدا
تشکر کنم . اما دلم خیلی تنگه . خیلی دلم تنگته عزیزم
میخواستم ماجرای این چند روزی که رفتم شهر (ن-----)
عزیزم و دیدمش رو بگم .
صبح یکشنبه قرار بود که به اتفاق 2 تا از دوستای گلم
(سجاد و محمد) بریم به طرف شهر (ن-----) . آخه سجاد اونجا خونه دارن و میتونیم
اونجا باشیم . خلاصه بعد از یه شب که از شوق و هیجان خوابم نمیبرد ساعت 4:30 صبح
حرکت کردیم و ساعت 8:30 رسیدیم به شهر عزیز خودم . دل تو دلم نبود . توی راه همش
از حالم جویا میشد و دلش شور منو میزد که نکنه .............. . میگفت چرا اینقدر تند دارین میاین و حتی با
من قهر کرد . جوووونی هست دیگه عزیزم .
واسه دومین بار بود که میخواستم برم پیشش . بار اول
قبل از عید رفتم و اون ضد حالها رو خوردم . اون دفعه که کنارم نشست و بهم گفت حسین دیگه همه چی تموم شده و دنبال من نیا .
اما من هیچوقت نا امید نشدم و آخر به دستش اوردم . اینبار دیگه میدونستم حداقل
ضدحال نمیخورم چون خودش هم دوست داشت که بیام .
خلاصه ساعت 10 قرار گذاشتیم و تا ساعت حدودا 10:50
توی گرمای طاقت فرسا کنار ساحل (فکر کنم دیگه حدس زدین شهر عزیزم چی هست . البته
عزیز من هم یه مدت کوتاه اونجا رفتن) قدم میزدیم . وای لحظه ی اولی که دیدمش داشتم
دیوونه میشدم . وقتی لبخند میزد انگار همه
دنیا رو بهم داده بودن . همش توی چشمای هم نگاه میکردیم . برق شوق و هیجان و عشق
توی چشمامون پیدا بود . دوست نداشتم تموم بشه . ساعت 11 بچه ها واسم ماشین رو
اوردن . دوتایی سوار شدیم که بریم بگردیم . به سجاد و محمد هم تعارف کردم که بیاین سوار شین برسونیمتون ولی نیومدن .
خلاصه رفتیم . کلی حرف زدیم . یه جا توقف کردم و رفتم از صندوق عقب ماشین 2 تا
هدیه ای که واسه خانوم خودم گرفته بودم رو بیارم بهش بدم . یه بلوز با یه کفش براش
خریده بودم . بهم گفت که خیلی قشنگه . منم به هر سختی که بود باور کردم که راست
میگه و واقعا خوب بوده . یه نامه هم بهش دادم و گفتم وقتی رفتی خونه بخون . راستی
4 تا دی وی دی هم براش اورده بودم بهش دادم . امیدوارم از فیلمهاش خوشش بیاد .
خلاصه مثل این زن و شوهرای جوون همه جا میرفتیم . خواستیم ظهر هم با هم نهار
بخوریم ولی اینقدر حرف زدیم و سر اینکه چی بخوریم دعوا کردیم که دیگه عزیزم داشت
دیرش میشد و خیلی حیف شد . ساعت حدودا 13:15 ظهر رسوندمش خونه .
رفتم خونه محمد و سجاد داشتن بهم میخندیدن .
میخواستن منو اذیت کنن. بهم گفتن مبارکه . بعد محمد گفت حالا حلقتو که دست کردی در
بیار . من واقعا خجالت کشیدم . دیگه
دوتایی همش سر به سر من میذاشتن . بهم گفتن نهار هم خوردی . الکی گفتم آره . میل
نداشتم . حالا که عزیزم رو دیده بودم خیلی
دلتنگش شده بودم . ظهر تا عصر رو به فیلم و عکسی که با موبایل گرفته بودیم با اس
ام اس هایی که به هم زده بودیم داشتم نگاه میکردم . عصر عزیزم بهم تلفن کرد و گفت میخواد بره کانون زبان ( اونجا میره کار .
البته کار به اون صورتی که فکر میکنین نه . بیخیال) . گفت میخواد بره اونجا و با تاکسی تلفنی میاد دنبالم که تا
اونجا با هم باشیم . منم آماده شدم و منتظر شدم که دیدم اومد . ایندفعه یه لباس
خشگلتر تنش کرده بود . شده بود انگار فرشته ها . بهم گفت واسه تو پوشیدم . منم ذوق
کردم . ای خدا ممنونممممممممم ازت . پیاده شدیم و کلی با هم راه رفتیم . از چندتا
مغازه هم دیدن کردیم و عزیزم رفت کانون . دلم تنگش شد بلافاصله . دوست داشتم همش
پیشش باشم . این از روز اول بود . خیلی چیزای خوب دیگه هم بود که دیگه یادم نیست .
ولی روز فوق العاده ای بود . ممنونم ازت . ممنونم که دوباره بهم امید دادی
دوستت دارم .
همیشه دوستت
دارم و عاشقت میمونم عزیزم .
2 روز دیگه هم پیش عزیزم رفتم که باز هم میام تعریف
میکنم
فعلا خدانگهدار

