تبليغاتX
تقدیم به کسی که با تمام وجود دوستش دارم
همه ی آرزوهای من و تو (ن------)
سلام اومدم فقط این رو بگم که عزیزم چند ساعت پیش دوباره برگشت به شهرشون دیشب رو همش تو راه بود و خیلی دلتنگ هم بودیم بمیرم الهی . تنها بود و دوست داشت با من حرف بزنه منم نصف شب بهش تلفن کردم و حدودا 45 دقیقه تونستی حرف بزنیم امروز صبح هم به سلامت رسید و من خوشحالم خوشحالیم از این هم هست که گفته میتونیم شبها با هم چت کنیممممممممممممممممممممم دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم مامان کارم داره باید برم کمک . اگرنه کلی حرف داشتم عاشقتم عزیزم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

سلام بعد از مدتها دارم مینویسم توی این چند روزی که نبودم اصلا وقت نمیکردم بیام و بنویسم فقط این رو بگم که عزیزم الان همچنان اصفهان هست و هرروز تلفنی یه خورده با هم درد و دل میکنیم . بیش از حد دلم براش تنگه . اما بگم از امروز امروز که گذشت یکی از روزهای مهم و ویژه واسه هردوی ماست . درست 3 سال پیش من تونستم از عزیزم جواب مثبت رو بگیرم . یعنی اولین باری که تونستم با هزار مکافات بهش بگم : دوستت دارم آره . سه سال پیش یکی از سختترین و بهترین روزهای زندگیم بود عزیزم واقعا خوشحالم کهع دوباره پیشم برگشتی . خوشحالم که تونستم دوباره تو رو داشته باشم . سالگردمون مبارک . دوستت دارم . با تمام وجودم میگم دوستت دارم وقتی چند ماه پیش از زندگیم رفتی فکر نمیکردم بتونم بازهم سالگردمون رو بهت تبریک بگم . امروز به عزیزم تلفن کردم و اس ام اس دادم و تبریک گفتم . هردومون خیلی خوشحال بودیم ای خدا ممنونم ازت عزیزم دوستت دارم 29/4/1387 سومین سالگردمون مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

سلام

اومدم از آخرین روزی که عزیزم رو توی شهرشون ملاقات کردم بگم . قبل از گفتن بگم که امروز صبح عزیزم به سلامت رسید اصفهان و الان اونجاست . عزیزم ایشالا که خوش میگذره بهت. هرجا به تو خوش بگذره منم خوشحالم .

اما بگم از سه شنبه . قرار نبود همدیگر رو ببینیم . چون من گفته بودم صبح میخوام با دوستام برم جایی . اما قرار شد که ما عصر بریم و واسه همین به عزیزم اس ام اس دادم و گفتم ما تا ظهر جایی نمیریم . کاش از دبشب بهش گفته بودم که بتونیم از صبح تا ظهر رو مثل اون 2 روز با هم باشیم . به هر حال عزیزم هم گفت من الان خونه ی عمه هستم و اونجا بیا دنبالم و من رو برسون خونه .. منم حدودا ساعت 10:50 رفتم در خونه عمه . اومد سوار شد و رفتیم یه خورده دور زدیم . میدونستم که دیگه نمیبینمش . دوست نداشتم تموم شه . ولی چاره ای نبود . وقتی به این فکر میکردم که دیگه نمیبینمش فعلا دلم میگرفت . ازش خواستم که از دوتاییمون فیلم بگیره . واااای روزی صدبار به فیلم نگاه میکنم . چه خوب بود . توی فیلم میگه : الان حسین اومده دنبالم که یعنی منو ببره خونه ولی 1 ساعته داره منو میگردونه . ای خداااااااااااااا یعنی میشه بازهم من و عزیزم با هم باشیم .

خیلی خوش گذشت . کم کم به طرف خونشون راه افتادم و رسوندمش خونشون . دلم گرفته بود . ازش خداحافظی کردم .

ظهر بهم اس ام اس زد و گفت غذا میخواین چی کار کنین . گفتم یه چیزی از بیرون میگیریم . گفت بیا آشپزخونه ......... کباب بگیر تا منم از پشت پنجره ببینمت . منم رفتم . کلی وایسادم تا منو ببینه . آخر نفهمیدم منو دید یا نه و من دیگه رفتم . وقتی رسیدم خونه بهم اس ام اس داد و گفت آره دیدمت . منم خوشحال شدم . حسودی هم کردم که کاش منم میدیدمت .

شب هم با ماشین چند بار از جلو خونشون (آپارتمانشون) رد شدم . میخواستم خوب یاد بگیرم تا دفعه ی دیگه که اگه خدا خواست و رفتم هی گیر نکنم . 

3 روز به یاد ماندنی و فراموش نشدنی داشتیم .هیچ وقت یادم نمیره . توی این 3 روز فهمیدم که خدا چقدر بزرگه . چقدر خدا بنده هاش رو دوست داره . منی که دیگه داشتم همه ی امیدم رو از دست میدادم بالاخره خدا کمکک کرد و عزیزم رو بهم برگردوند . عزیزم که تا چند وقت پیش حتی دیگه دوست نداشت جواب سلامم رو بده . ای خدا شکر . 

عزیزم همیشه دوستت دارم . بهم زندگی دادی . امید دادی . روحیه دادی . همه چی دادی .

دوستت دارم

عاشقتم عزیزم

فعلا خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

    

سلام .

دوباره من اومدم . میخواستم از روز دومی (دوشنبه) که با عزیزم بودم بگم . راستی قبل از اینکه شروع کنم بگم که الان عزیزم توی راه هست و داره با قطار به اصفهان میره . خانومم دعا میکنم سالم برسی و سفر خیلی خوبی داشته باشی . میدونم الان دلتنگی . امروز هرچی تلفن کردم نتونستم تو رو از دلتنگی در بیارم . به خدا منم دلتنگ تو هستم

دوشنبه صبح رفتم دنبال عزیزم . ساعت حدودا 10:30 بود که رفتم . بهش تلفن کردم و گفتم من دقیقا خونتون رو بلد نیستم خودت بیا سر چهار راه ..... . . بالاخره اومد . وای چقدر زیبا بود . با مقنعه اومده بود . آخه میخواستیم بریم دانشگاه عزیزم و نمره هاش رو ببینیم . رفتیم به طرف دانشگاه عزیزم . کلی حرف میزدیم و میخندیدیم و شاد بودیم . هیچوقت یادم نمیره . با عزیزم وارد دانشگاه شدم . واقعا واقعا از ته قلبم خوشحال بودم که دارم کنار عشقم راه میرم اونم توی دانشگاهش . فکر نمیکردم دوست داشته باشه که منم باهاش بیام . ولی خودش گفت که بیام ( منم که از خدا خواسته ) . راستش اینی که میخوام بگم رو به خودش هم نگفتم . دوست داشتم اون همکلاسیش که یه موقع میگفت دوستش داره و رفته بود رو لوس بازی براش وبلاگ ساخته بود رو هم میدیدم و اونم من رو میدید که من و (ن-----) چقدر شاد و خوشبخت بودیم .

بعد با هم رفتیم هتل . هتل کنار دریا بود و رفتیم یه جای خیلی دنجش که سایه داشت وایسادیم . از هم عکس گرفتیم . وااای هرروز دارم هزار بار به عکسها نگاه میکنم و دلم میگیره . چه زود گذشت . واقعا مثل دو تا زن و شوهر که عاشقانه همدیگر رو دوست دارن بودیم . احساس خوشبختی میکردم . واااااای خدا ممنونم . نه به چند ماه پیش که اینقدر خورد شدم و نه به حالا . ممنونم .

بعد هم راه افتادیم به طرف ساحل . واااای چه چیزهایی که نشد اونجا . توی ساحل بودیم که یهو ماشین گیر کرد . هرچی بیشتر گاز میدادم بیشتر میرفت . هم خندم گرفته بود هم نمیدونستم چیکار کنم . با دست شن و ماسه هارو میزدم کنار از زیر تایر ماشین تا یه چیز محکم بزارم زیرش ولی فایده ای نداشت . وای بمیریم عزیزم هم کلی لباسش شنی شد . آخر کار پام رو تا آخر رو پدال گاز گذاشتم و دنده عقب گرفتم و خوشبختانه ماشین در اومد .

کلی خدیدیم . لباسامونو تمیز کردیم . بعدش 2 3 تا ماشین نیروی انتظامی هم اومد و چپ چپ نگاهمون میکرد . 

خیلی خوش گذشت . یه خورده از هم باز فیلم گرفتیم تو ماشین و به طرف خونشون رفتم . عزیزم رو پیاده کردم و خودم هم رفتم خونه پیش دوستام . وااای خدا کاش باز هم پیش بیاد که برم پیش عزیزم . دلم بدجوری هواشو کرده . دلم تنگشه .

عصر هم دوباره قرار شد وقتی میره سر کار (کانون زبان) با تاکسی دنبال من هم بیاد . سوار شدم . کنارش نشستم و کلی حرف زدیم . از محل کارش میگفت . از دوستاش . به دوتا از دوستهاش (که البته از خودش خیلی بزرگترن) درباره ی من چیزایی گفته . شب وقتی بهم تلفن کرد و گفت میخوایم با دوستام بیایم دنبالت . میخوان ببیننت . من مخالفت کردم و نرفتم . فکر کنم عزیزم هم ناراحت شد. ببخش گلم .

همیشه دوستت دارم . میمیرم برات .

اینم از روز دوم .

عزیزم الان میدونم که خوابیدی و تو راه هستی . ان شاالله که به سلامتی میرسی . دعا میکنم خوش بگذره بهت و همیشه سالم باشی . دوستت دارم با تمام وجودم

فعلا خدانگهدار تا روز سوم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

    سلااااااااااااااااااااااااااااااام
الان که دارم تایپ میکنم  دارم با عزیزم چت میکنم و حرف میزنیم
دیشب یه گوشی خریده . الهی فداش بشم
با هم رفته بودیم قبلا در مغازه ای که گوشی رو خریده
خیلی خوشحالم که عزیزم هم خوشحاله
من برم باهاش صحبت کنم که تنها نمونه
عزیزم دوستت دارم
فعلا بای
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

        

سلام .

 الان که دارم مینویسم دلم شاد هست . خیلی خیلی خوشحالم .دوست دارم فریاد بزنم و از خدا تشکر کنم . اما دلم خیلی تنگه . خیلی دلم تنگته عزیزم

میخواستم ماجرای این چند روزی که رفتم شهر (ن-----) عزیزم و دیدمش رو بگم .

صبح یکشنبه قرار بود که به اتفاق 2 تا از دوستای گلم (سجاد و محمد) بریم به طرف شهر (ن-----) . آخه سجاد اونجا خونه دارن و میتونیم اونجا باشیم . خلاصه بعد از یه شب که از شوق و هیجان خوابم نمیبرد ساعت 4:30 صبح حرکت کردیم و ساعت 8:30 رسیدیم به شهر عزیز خودم . دل تو دلم نبود . توی راه همش از حالم جویا میشد و دلش شور منو میزد که نکنه .............. . میگفت چرا اینقدر تند دارین میاین و حتی با من قهر کرد . جوووونی هست دیگه عزیزم .

واسه دومین بار بود که میخواستم برم پیشش . بار اول قبل از عید رفتم و اون ضد حالها رو خوردم . اون دفعه که کنارم نشست و بهم گفت حسین دیگه همه چی تموم شده و دنبال من نیا . اما من هیچوقت نا امید نشدم و آخر به دستش اوردم . اینبار دیگه میدونستم حداقل ضدحال نمیخورم چون خودش هم دوست داشت که بیام .

خلاصه ساعت 10 قرار گذاشتیم و تا ساعت حدودا 10:50 توی گرمای طاقت فرسا کنار ساحل (فکر کنم دیگه حدس زدین شهر عزیزم چی هست . البته عزیز من هم یه مدت کوتاه اونجا رفتن) قدم میزدیم . وای لحظه ی اولی که دیدمش داشتم دیوونه میشدم . وقتی لبخند میزد انگار همه دنیا رو بهم داده بودن . همش توی چشمای هم نگاه میکردیم . برق شوق و هیجان و عشق توی چشمامون پیدا بود . دوست نداشتم تموم بشه . ساعت 11 بچه ها واسم ماشین رو اوردن . دوتایی سوار شدیم که بریم بگردیم . به سجاد و محمد هم تعارف کردم که بیاین سوار شین برسونیمتون ولی نیومدن . خلاصه رفتیم . کلی حرف زدیم . یه جا توقف کردم و رفتم از صندوق عقب ماشین 2 تا هدیه ای که واسه خانوم خودم گرفته بودم رو بیارم بهش بدم . یه بلوز با یه کفش براش خریده بودم . بهم گفت که خیلی قشنگه . منم به هر سختی که بود باور کردم که راست میگه و واقعا خوب بوده . یه نامه هم بهش دادم و گفتم وقتی رفتی خونه بخون . راستی 4 تا دی وی دی هم براش اورده بودم بهش دادم . امیدوارم از فیلمهاش خوشش بیاد . خلاصه مثل این زن و شوهرای جوون همه جا میرفتیم . خواستیم ظهر هم با هم نهار بخوریم ولی اینقدر حرف زدیم و سر اینکه چی بخوریم دعوا کردیم که دیگه عزیزم داشت دیرش میشد و خیلی حیف شد . ساعت حدودا 13:15 ظهر رسوندمش خونه .

رفتم خونه محمد و سجاد داشتن بهم میخندیدن . میخواستن منو اذیت کنن. بهم گفتن مبارکه . بعد محمد گفت حالا حلقتو که دست کردی در بیار . من واقعا خجالت کشیدم . دیگه دوتایی همش سر به سر من میذاشتن . بهم گفتن نهار هم خوردی . الکی گفتم آره . میل نداشتم . حالا که عزیزم رو دیده بودم خیلی دلتنگش شده بودم . ظهر تا عصر رو به فیلم و عکسی که با موبایل گرفته بودیم با اس ام اس هایی که به هم زده بودیم داشتم نگاه میکردم . عصر عزیزم بهم تلفن کرد و گفت میخواد بره کانون زبان ( اونجا میره کار . البته کار به اون صورتی که فکر میکنین نه . بیخیال) . گفت میخواد بره اونجا و با تاکسی تلفنی میاد دنبالم که تا اونجا با هم باشیم . منم آماده شدم و منتظر شدم که دیدم اومد . ایندفعه یه لباس خشگلتر تنش کرده بود . شده بود انگار فرشته ها . بهم گفت واسه تو پوشیدم . منم ذوق کردم . ای خدا ممنونممممممممم ازت . پیاده شدیم و کلی با هم راه رفتیم . از چندتا مغازه هم دیدن کردیم و عزیزم رفت کانون . دلم تنگش شد بلافاصله . دوست داشتم همش پیشش باشم . این از روز اول بود . خیلی چیزای خوب دیگه هم بود که دیگه یادم نیست . ولی روز فوق العاده ای بود . ممنونم ازت . ممنونم که دوباره بهم امید دادی

دوستت دارم .

همیشه دوستت دارم و عاشقت میمونم عزیزم .

2 روز دیگه هم پیش عزیزم رفتم که باز هم میام تعریف میکنم

فعلا خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

    سلام به همگی .
من الان خیلی خیلی خوشحالم . اینقدر که نمیتونم بخوابم در حالی که 1 ساعت و نیم دیگه باید حرکت کنم . آره بالاخره من و (ن------) خوبم  با هم شدیم . الان  از ته دلمون همدیگرو دوست داریم . خدا میدونه که چقدر سختی کشیدم که دوباره (ن-----) به سوی من برگشت .
و حالا من دارم حدودا 1 ساعت و نیم دیگه حرکت میکنم به طرف  شهر (ن------) . ساعت 10 صبح با هم قرار ملاقات داریم . بعد از عید که اومدن اینجا و  دیدمش و اون روزی که به من بیمحلی میکرد و  دلمو شکوند تا امروز ندیدمش . اگه خدا بخواد صبح میبینمش . قراره ببرمش جاهایی رو که دوست داره بهم نشون بده . ای خدا ممنونم ازت .
عزیزم تا همین الان داشتم باهات صحبت میکردم . بمیرم الهی که اینقدر دلتنگی . زود زود میام پیشت . زود زود همه خبر دار میشن که من و تو مال همییم  . دوستت دارم  . با تمام وجودم میگم دوستت دارم
برم بخوابم که به تو هم قول دادم که بخوابم
ایشالا صبح میبینمت .
 دعا کنین  همه چی درست شه .
فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 2 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

    سلام
من امشب یه پست نوشته بودم که قراره ساعت 3 صبح با عزیزترین خودم تلفنی صحبت کنم . آره ساعت 3 تلفن کردم و حدودا 1 ساعت و نیم حرف زدیم . خیلی خوب بود. بهم  گفت امروز عصر میاد و بعد از مدتها به وبلاگمون سر میزنه . فکر کنم حدودا از آذرماه 1386  تا الان دیگه نیومده بود . حالا (ن------) مهربونم  قرار شده که بیاد و  به وبلاگم سر  بزنه  . واقعا خوشحالم . فکر نمیکردم دیگه بتونم از ته دلم خوشحال  باشم . ولی خدا همیشه با آدم هست
عزیزم وقتی اومدی یادت نره واسم نظر بذاریا . قول دادی .  بهترینم دوست دارم . دوستم داشته باش .
الان هم میخوام برم اس ام اس بهش بزنم ببینم چرا یهو قطع کرد .
برم کم کم بخوابم بعد  شروع کنم یه خورده درس بخونم
عزیزم . اگه یه وقت رفتی و مطالب گذشته رو خوندی و دیدی ازت بعضی وقتها بد نوشتم ببخش منو . واقعا سختترین دوران زندگیم بود  . 
البته هیچ بدی ازت نگفتم . میدونستم  که تو بهترینی .
دوستت دارم . تا وقتی که زنده ام  .   عاشقتم  .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

        سلام به همه .
 بعد از مدتها اومدم. ولی اینبار نه از چیزی گله دارم نه ناراحتم نه افسرده هستم نه..............    . آره الان خوشحالم . 2    3   روزی میشه خیلی خیلی خوشحالم . چرااااااا ؟   الان میگم .
من سرانجام بعد از ماه ها و روزها و ساعتها تونستم با عزیزم به تفاهم برسم . بعضی ها مطالب منو خوندن . میدونن (ن------) با من چی کار کرد تو این مدت. اگه از تاریخ 3 بهمن که از زندگی من رفت بخونین متوجه میشین .
اما (ن------) حدودا 50 روز که برگشته بود برگشته بود پیش من  تا اینکه حدودا 10 روز پیش بهم گفت نمیتونه دوستم داشته باشه . من مردم . دلم شکست . اینقدر حالم گرفته شد که حتی دیگه نخواستم توی این وبلاگ هم چیزی بنویسم . اما دیشب  یا بهتره بگم  ساعت 4 صبح قرار شد که با هم حرف بزنیم . من تنهای تنها بودم و عزیز منم توی اتاقش آهسته صحبت میکرد . اینقدر حرف زدیم ( حدود 2 ساعت شایدم بیشتر ) خیلی خیلی خوب بود . خلاصه بگم که من و اون الان مال هم هستیم و من مطمئن هستم همدیگرو واقعا دوست داریم . ای خداااااااااااااااااااا    ازت ممنونم . نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم. من حالا با (ن------) مهربونم هستم . خیلی خوشحالم خیلی . تو این 2 روز خیلی بهش تلفن کردم . بابای موبایلمو سوزوندم . چه قبضی بیاد  خدا میدونه . ولی فدای سرت عزیزم . خودت میدونی که چقدر عاشقتم . چقدر دوست دارم .
دیگه از این بگم که حال مامان جون مهربونم هم عااالی شده . مرسی از همه کسایی که دعا کردن . ای خدا   باز هم ممنونتم .
پس فردا هم 2 تا امتحان عملی (Delphee و سیستمهای تجاری) دارم و دیگه راحت میشم . البته اگه پاس کنم . 7 تیر هم اگه خدا بخواد میخوام بعد از مدتها دوباره برم شهر (ن------) خوشگلم و ببینمش و بازهم حرفامونو بزنیم .  خدا کنه  همه چی به خوبی تموم شه . من دیگه تا بعد از برگشتم از اونجا نمیام .  بعدش میام و میگم درست شد یا .......................   . 
عزیزم دوستت دارم و تا آخر عمرم عاشقتم .
ببخشید خیلی پرحرفی کردم . کلی حرف دیگه هم داشتم اما  یادم رفت . قرار هم هست بخوابم و ساعت 3 صبح عزیزم رو بیدار کنم تا با هم حرف بزنیم .
خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط حسین   | 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط حسین   |